تبليغاتX
سرزمين من آبدانان
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
شعر شهریار
حالا چـرا

آمـدي، جـانـم بـه قـربـانـت ولــي حـالا چـرا
بي وفـا حـالا کــه من افـتــاده ام از پـا چـرا
نوشـدارويي و بعـد از مرگ سهـراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خــواستي، حالا چـرا
عـمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من که يک امروز مهـمـان توام، فـردا چـرا
نـازنـيـنا مـا بـه نـاز تـو جـوانـــي داده ايــم
ديگـر اکنون با جوانان ناز کـن، بـا مـا چـرا
وه کـه بـا ايـن عـمرهـاي کـوتـه بي اعـتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چـرا
شورفرهادم به پرسش سر بزير افکنده بود
اي لـب شـيـرين جـواب تـلخ سربالا چـــرا
اي شب هجران که يکدم در تو چشم من نخفت
اين قدر با بخت خواب آلود من، لالا چـرا
آسمان چـون جمع مشتاقان پريشان مي کند
در شگـفـتم من نمي پاشد ز هـم دنــيـا چـرا
در خـزان هـجر گـل اي بلبل طبع حــزين
خامُـشي شـرط وفـاداري بـود، غـوغـا چـرا
شهـريارا بي حبـيب خود نمي کردي سفر
اين سفـر راه قـيامت مي روي، تـنهـا چـرا

|+| نوشته شده توسط آبدانانی در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:8 | 
زمستان
ند روزیست که هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت 
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را 
نگه جز پیش پا را دید، نتواند 
که ره تاریک و لغزان است 
وگر دست محبت سوی کسی یازی

 به کراه آورد دست از بغل بیرون 
 که سرما سخت سوزان است


نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک 
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت 
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم 
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟


 مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین 
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...

آی 
دمت گرم و سرت خوش باد 
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم 
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور 
 منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور


نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم 
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم 
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد 
 تگرگی نیست، مرگی نیست 
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است


من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم 
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست 
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است 
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده 
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است 
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت 
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان 
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین 
درختان اسکلتهای بلور آجین 
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه 
غبار آلوده مهر و ماه 
زمستان است

 

مهدی اخوان ثالث

 

|+| نوشته شده توسط آبدانانی در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 18:4 | 
انتظار

آسمون ابری ٬کلاغهای سیاه در پرواز        پیام آوران تردیدوغم

روشنائی های منقطع در فاصله ابرها        انتشار نور وطلوع

ودریا و این موجهای خروشان ومرغان دریائئ        کف به لب آواز می خوانند

از زندگی میگویند از عشق٬ از ترنم باران.   از لحظه های رفته وخاطرات ابرها در دل

دشتهای زیبا وجنگلهای سر سبز  ٬پرندگان از دریا جدا مانده  به انتظار حادثه میمانند

|+| نوشته شده توسط آبدانانی در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 15:19 | 
پروانه ها
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می اید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگر نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم

|+| نوشته شده توسط آبدانانی در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 15:16 | 


دوست داشتن بهتر از عشق است
عشق يک جوشش کور است و پيوندی از سر نا بينائی اما
دوست داشتن
پيوندی خودآگاه و از روی بصيرت روشن و زلال
عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هر چه از غريزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هر جا که يک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نيز همگام با آن اوج می يابد
عشق زيبايی های دلخواه را در معشوق می آفريند
دوست داشتن زيبايی های دلخواه را در دوست ميبيند و می يابد
عشق يک فريب بزرگ و قوی است
دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمی بی انتها و مطلق است
عشق در دريا غرق شدن است اما دوست داشتن در دريا شنا کردن است
عشق بينايی را می گيرد و دوست داشتن می دهد
عشق با شناسنامه بی ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می گذارد
اما
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند
و
بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستی نيست.

دکتر شريعتی
|+| نوشته شده توسط آبدانانی در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 11:7 | 
َويروس عشق

راستش تا همين چند وقت پيش فکر ميکردم از ويروس ايدز يا سارس خطر ناکتر نيست
اما با کمی تامل فهميدم ويروس عشق بدتره از همه، به خدا قسمتتون ميدم مواظب باشيد اين ويروس
همه جا در کمينه انتقال اون حتی از طريق امواج چشمی يا صدائی قابل انتقال هست
اين ويروس ميتونه از طريق نامه منتقل شده وبا ادامه آن فرد مبتلا را نوعی اعتياد ببخشه
به صورتی که مبتلا يان ابتدای بيماری بيشتر احساس رضايت ميکنند
اين ويروس صغيرو کبير نميشناسه حتی گفته ميشه افراد مسن تر را آلوده تر ميکنه که اصطلاحا
بزرگان
به اون عشق پيری گفته اند البته بسياری از متخصصان بر اين باورند که اين ويروس مثل سرخک يا آبله فقط يکبار به سراغ هر کس مياد بسيار در خصوص طعم اوليه آن گفته اند شيرينه (براي همينه همه رو ابتدا خر در وکونه(
مونثين بر اين باورند که تغيير طعم اين ويروس به زهر مار فقط بدليل بد عمل کردن ويروس مذکر
است که بعضا عبارتند از:
بی تفاوت شدن-بد قول شدن-،کم ميلی به پياده روی،-بجای استفاده از تشعشات چشمی و صو تی در خواستهای مشکوک!-نخريدن کارت تلفن و....
اما مذکرين نيز دردو دلی دارند مثل: توجه مونثين به پول، چشمو هم چشمی، عدم پاسخ مثبت به
درخواستهای معقول .


با آرزوی اينکه ويروستون مطابق ميلتون باشه




|+| نوشته شده توسط آبدانانی در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 11:3 | 
تو را من دوست ميدارم

چه با لبخند زيبايت چه با آن اشک پاک و همچو مرواريد چشمانت

بيا با من سخن از دل بگو

ای دوست

بيا من درد دلهای ترامانند يک

گوهر

نه يک گوهر که شايد بهتر از آن دوست ميدارم

بيا

که من از اين تنهايی و نيرنگ

بيزارم

تو را من دوست می دارم

تو را من دوست می دارم

|+| نوشته شده توسط آبدانانی در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 12:36 | 
به تو سلام مي كنم....
به تو سلام مي كنم ....
به تو سلام مي كنم، كنار تو مينشينم
و در خلوت تو، شهر بزرگ من بنا ميشود
خسته، خسته، از راهكوره هاي ترديد مي آيم.
چون آينه اي از تو لبريزم
هيچ چيز مرا تسكين نميدهد
نه ساقه ي بازوهايت نه چشمه هاي تنت

بي تو خاشم، شهري در شبم.
تو طلوع ميكني
من گرمايت را از دور مي چشم و شهر من بيدار ميشود.
با غلغه هاي ترديها، تلاش ها و غلغله هاي مردد تالا شهايش
ديگر هيچ چيز نمي خواهد مرا تسكين دهد.
دور از تو من شهري در شبم اي افتاب
و غروب مرا مي سوزاند.....

من به دنبال سحري سرگردان مي گردم
تو سخن مي گويي، من نمي شنوم
تو سكوت ميكني، من فرياد ميزنم.
با مني، با خود نيستم
و بي تو، خود را در نمي يابم.

ديگر هيچ چيز نمي خواهد .... نمي تواند تسكينم دهد...

|+| نوشته شده توسط آبدانانی در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 12:29 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar

Search Engine Optimization and SEO Tools