| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
انتظار
آسمون ابری ٬کلاغهای سیاه در پرواز پیام آوران تردیدوغم روشنائی های منقطع در فاصله ابرها انتشار نور وطلوع ودریا و این موجهای خروشان ومرغان دریائئ کف به لب آواز می خوانند از زندگی میگویند از عشق٬ از ترنم باران. از لحظه های رفته وخاطرات ابرها در دل دشتهای زیبا وجنگلهای سر سبز ٬پرندگان از دریا جدا مانده به انتظار حادثه میمانند |+| نوشته شده توسط آبدانانی در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 15:19 |
پروانه ها
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم اما چیزی خوابم را آشفته کرده است در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان کاش تنها نبودم فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟ کاش تنها نبودی آن وقت که می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند می دانی ؟ انگار چرخ فلک سوارم انگار قایقی مرا می برد انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و مرا ببخش ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟ می شنوی ؟ انگار صدای شیون می اید گوش کن می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد اما به جای آن می توانم قصه های خوبی تعریف کنم گوش کن یکی بود یکی نبود زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه به جای خواندن آواز ماه خواهر من است به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن به جای پختن کلوچه شیرین ساده و اخمو در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند صدای شیون در اوج است می شنوی برای بیان عشق به نظر شما کدام را باید خواند ؟ تاریخ یا جغرافی ؟ می دانی ؟ من دلم برای تاریخ می سوزد برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند گوش کن به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگر نوشت حق با تو بود می بایست می خوابیدم اما مادربزرگ ها گفته اند چشم ها نگهبان دل هایند می دانی ؟ از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است کودک خرگوش پروانه و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که بی نهایت بار در نامه ها و شعر ها در شعله ها سوختند تا سند سوختن نویسنده شان باشند پروانه ها آخ تصور کن آن ها در اندیشه چیزی مبهم که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند یادم می اید روزگاری ساده لوحانه صحرا به صحرا و بهار به بهار دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم عشق را چگونه می شود نوشت در گذر این لحظات پرشتاب شبانه که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند من تو را او را کسی را دوست می دارم |+| نوشته شده توسط آبدانانی در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 15:16 |
|
درباره وبلاگ
![]() در این وبلاگ مطالب متنوع وجود دارد که به نظر اینجانب از جهاتی جالب یا جهت اطلاع رسانی بوده که در وبلاگ خود قرار داده ام هر چند در ابتدا اين وبلاگ براي معرفي شهرمان در نظر گرفتم ولي از مطالب متنوع ديگر غافل نيستم اميدوارم همشهريان ما در اين راه همراهي كنند هر چند تلاشهاي زيادي براي معرفي شهرمان شده است هر بسيار ناچيز است
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
خرداد 1387اردیبهشت 1387 بهمن 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 آرشيو موضوعی
معرفي وبلاگ به سايت گوگلطريقه عضويت در گروه بچه هاي آبدانان سوالات كامپيوتر اينترنت نرم افزار ورزش شعر درياچه دوقلو سياه گاو ترفندهاي ويندوز نصب ويندوز xp شبکه کامپیوتری مدارهای منطقی و الکترونیک پيوندهای روزانه
نفوذ در قلبهاآبدانان از زوایه دوربین بازار سی دی آمار سايت گروه بچه ها آبدانان در ياهو آرشيو پیوندها پيوندها
هم وطنگروه بچه هاي آبدانان وبلاگ بچه هاي آبدانان روانشناسي و خودشناسي عكسهاي آبدانان معرفي وب لاگ عشقولانه 118 استان ايلام آموزش+ ماهواره + هک .... قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |